X
تبلیغات
كلبه خاطرات من

كلبه خاطرات من

تیروردی

وبلاگم رو از همه خاطراتی که قبلا داشت پاک کردم الان اینجا دنیای من شده. دنیای بدون دوست دختر و کسی که منو به این جهان وابسته کنه. من شرمنده همه دخترا هستم که مجبور شدم باهاشون قطع کنم چون من متعلق به این دنیا نیستم و نمی تونم با شما باشم چون شما منو وابسته می کنین به کره زمین. من مثل مسیح آمده ام تا پیامی بدهم و باز به آسمان پرواز کنم اگر شما باشید من باید اینجا اسیر خاک شوم. شرمنده دوست دختران منو ببخشید مجبور شدم با شما تموم کنم. البته اگه کسی دوست معمولی بخواد بشه من مخلصش هم هستم و اصلا مشکلی نیست اما از اونجایی که من بوی آسمان را می دهم و بوی علف خیس اگر عاشقم بشین من مجبورم از زندگی شما محو بشم خودم هم خیلی ناراحتم بابت این اما چاره ای نیست به همه زمینیان میگم موفق باشید. نه

الان وقت ندارم که توضیح بذم فقط عکس تیروردی رو می ذارم گربه کوچولوی من که عاشقش هستم

 

                         

 

                        

                          

                        

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21:33  توسط عطا  | 

جی اف دانشگاهی

خیلی هوس کردم از دانشگاه یه دوست دختر بگیرم اما حیف هنوز یک ماه مونده چندتا هم کیس اونجا نشون کردم آخه عالمی داره الانم که ترم بعدی می افته به بارون و برف، تو دانشگاه ما که ۶۰ کیلومتر فاصله داره با شهر تو اتوبوس لاو بترکونیم و بریم تو پارک با هم ساندویچ بخوریم بذاز دانشگاه باز بشه یه تفریحی واسه خودم جور می کنم ( تقصیر من نیست خودش این طوری خواست لجن خودشه کثیف)فردا قراره برم نظام امروز با رئیس نظام قرار داشتم یهو وسط حرف اون خندیدم فک کنم ناراحت شد اما فک کنم واسه اینکه به مقالش پول ندادم ناراحت شد فردا برم پیش منشیش ببینم از چی ناراحته شایدم ناراحت نیست من حلش می کنم . خیلی خوش می گذره بهم. من چقدر قدرت ارتباطم بالاست هر جا میرمهمه تحویلم می گیرن من یه موج مثبت دارم که همه جا پخش می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:29  توسط عطا  | 

جواب یک نظر

جواب یک نظر
نویسنده: صدف
سه شنبه 19 مرداد1389 ساعت: 3:6
واقعا که شما پسرا چقد هوس بازین عشق نیست که هوا و هوسه فقط! تا دیروز فقط ندا فلان بود و فقط ندا بیسار بوده ... متاسفم
 
خانوم محترم من به نظر شما احترام می ذارم اما برین از خود اون خانومی که اسمش مثلا ندا هست بپرسین و ببینین که تو ۲ سالی که لا هم بودیم من حتی اسم همکلاسی های دخترم رو هم نمی دونستم و من به هیچ دختری نگاه نکردن اینو لااقل وجدانم راحته امااااا این ندا بود که دو هفته بعد از جدایی رفت دوست پسر گرفت . این اونی بود که پیشنهاد جدایی داد من ۵۰۰ بار زنگ زدم فقط اس ام اس زدم که دوباره شروع کنیم اون بود که موبایلش رو خاموش کرد و اون بود که چون اون لکاته و اون فاحشه یعنی مادرش گفت که جدا بشین جدا شد از من و من ۲ سال شاید هر ماه یک بار اونو می دیدم چرا؟؟؟ چون مادر خرابش می گفت که شما نباید هم رو ببینید و من خم به ابروم نیاوردم پس زود قضاوت نکنینعلت جدایی ما اون زن روانی بود که من دو ماه تموم هشدار دادم که ندااااااا این زن روانی هست من تحقیق کردم حتی اسم بیماریش رو هم بهش گفتم اما اون قبول نکرد که نکرد و به جای حل مشکل با من لج افتاد. و اون کسی که دزدکی میاد چک می کنه بهش بگم که اون لکاته اجازه نمی ده که این ندا نه با کسی ازدواج کنه نه مثل آدم دوست بشه اون زن اونقدر مریض بود که پدر ندا رو اجیر کرده بود که ندا هرجا رفت با ماشین ببرش من نمی دونم بنزین از کجا می اوردن اینا اما ندا واسه پرینت وقتی می رفت سر کوچه با باباش می رفت و تنها خریدهای مستقلش با من بود. اون زن یک مریض بود که من هشدار دادم و وقتی قبول نکردن من دیگه هیچی نگفتم و این ندا بود که به خاطر اون لکاته از من جدا شد. من هم حالا فراموشش کردم می خواستین چی کار کنم؟؟؟ به خاطر یک روانی بشینم و خودکشی کنم؟؟ چی کار می کردم؟ البته وقتی فهمیدم ندا دوست پسر گرفته ناراحت شدم که چه بی معرفت بود اما دیدم که من خودم دوتا دوست دختر تازه گرفته بودم و هردوتاشونم عاشقم شده بودن  البته بعد از جدایی من قبل از جدایی اصلا دوستی نداشتم اما حالا همه دوست دخترام رو معلق نگه داشتم به یکیشون میگم رفتم ماموریت به یکی میگم تو بیمارستانم چون در حقیقت یک دختری هست که من واقعا دارم عاشقش می شم و فک کنم رشتش رو هم روانشناسی بزنه دارم به آرزوم که داشتن همسر روانشناس بود می رسم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 22:24  توسط عطا  | 

و من امشب با او چشم در چشم شدم و چه زیبا با من حرف زد

و من امشب با او چشم در چشم شدم و چه زیبا با من حرف زد تا الان هم خودم رو پیدا نکرده ام در زیبایی چهره اش غرق می شوم یه لحظه که دیدمش شبیه گلشیفته فراهانی بود اما خوشگل تر از اون. امشب بهش گفتم تو انتخاب رشته روانشناسی رو بزن و کلی از روانشناسی برایش گفتم و آخر هم تمام نیروم رو جمع کردم و بهش گفتم که با هم یه مطب می زنیم و بعدش هر دو خندیدیم اونقد هیجان دارم که نمی تونم درست بنویسم. از چشم هاش می دونم که من براش جالب هستم می خواهم بداند که من دلم با اوست بخدا از همه این دخترا زده شدم این دوست دخترم رو هم امروز تحویل نگرفتم یعنی دو روزه حسابش نمی کنم بذار اونم بره سراغ زندگیش ولش کن. اما من تو چهره اون کسی که احساس می کنم عاشقش هستم محو می شوم هر روز برایم جالب تر است تمتم حالات چهره اش برایم جذاب است من واقعا عاشق هستم. من مادرش را خیلی دوست دارم او هم مرا دوست دارد. من می خواهم او را کشف کنم اما حالا نمی توانم فقط از دور او را می بینم وقتی فکر می کنم احساس می کنم بعد از ازدواج من به او دست نخواهم زد و او برایم مقدس است من هرگز در جست و جوی تن عریانش نیستم و این افکار از ذهنم نمی گذرند برای اولین باررر. دوست دخترهای قبلیم همیشه به بدنشان فکر می کردم و دوست داشتم شهوت رانی کنم. ندا هم برایم فقط یک جذابیت بود که به هر طریق می خواستم به تن او دست بیابم اما نمی توانم عشق بگویم. شاید هم الان نمی توانم چون فقط یک خاطره است. تمام دخترها برایم یک رفع هوس بودند اما این فرق می کند من اینرا حس می کنم و من او را در انتظارم با حالتی که آب دهانم خشک می شود و ته دلم می لرزد با او حرف می زنم هیچگاه آخرین سوالش وقتی خداحافظی می کردیم یادم نمی رود گفت عطا ! کجا میری؟ من لبخند زدم گفتم میرم خونه ولی شوخی کردم و منظورم را فهمیدم و گفتم میرم نشریه. فردا قراره همه فعالیت هام رو نشونش بدم که منو بیشتر بشناسه دوست دارم باهاش تا آخر عمرم باشم بدون اینکه از آینده یا از چیزی بترسم . من با هیچ دختری به آینده این طور عاشقانه فکر نمی کردم...و او برایم نماد یک زن است نماد یک چیز مقدس من با قلب کوچکم انتظار او را می کشم یاد او یک لحظه از یادم بیرون نمی رود و من عاشق می شوم مثل اینکه من هرچه بیشتر او را می بینم بیشتر عاشق می شوم دوست دارم او را کشف کنم و در سیاهی چشمانش غرق شوم و او واقعا زیباست ولی قدش هم فکر کنم ۱۷۰-۱۷۴ باشد و از این بابت خیلی ذوق می کنم. دوست دارم همسرم باشد و دستش را بگیرم و به همه نشان دهم و نگذارم کسی حتی نگاه چپ به او کند. خدا کنه بیاد و روانشناسی بخونه. و من امشب حسی عجیب داشتم حسی که آنرا عشق نام می گذارم عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 1:11  توسط عطا  | 

و من او را اول از همه انتخاب کرده بودم

خیلی حوصلم سر رفت فردا صبح زود باید برم سر کار تو خونه حوصلم سر میره و خسته میشم. و من امروز باز او را دیدم و من یادم هست ۳ سال قبل هم وقتی آهنگ معین را میشنیدم که این زندگی این جور نمی مونه ، عشق من ازم دور نمیمونه همین حس رو داشتم و من وقتی او را دیدم با همن آهنگ با دوچرخه ام به طرف پارک رفتم . نمی دانم من از همان اول به او فکر می کردم با اینکه من یک بچه بودم و او هم اما حالا هرچه بزرگتر می شویم من حسی که اسم آنرا عشق می گذارم را در وجودم نسبت به او حس می کنم عشقی که تا حال نسبت به هیچکدام از دخترانی که با من بودند نداشتم او یک موجود خاص است برایم بوی تقدس را می دهد بوی که هیچ دختری برایم نداشته است احساس می کنم خون رگ های من در او جریان دارد و او هم مانند من است. خیلی گیج می شوم وقتی می بینمش هر بار که می بینم تمام خاطرات کودکی و همه این ها مثل فیلم در جلو چشمانم ظاهر می شوند و من هر بار با عشق آنها را مرور می کنم. نمی دانم حسی عجیب از او در من هست هر وقت می بینمش از تمام دخترهایی که دور و برم هستند متنفر می شوم و حتی فکر کردن به او مرا آرام می کند . تمام حالات چهره اش برایم جالب است و تمام اینها دل مرا با خود می برد. حظور ندا باعث شد من دیگر به او فکر نکنم اما باز هم بعضی وقت ها ذهنم مشغول میشد اما نه. وقتی ندا بود دیگر فکر فکر نمی کردم من به ندا خیلی وفادار بودم اینو از ته دلم می دونم اما قبل از ندا خیلی و حتی حالا فکر کردن به او مرا آرام می کند گاهی اوقات می خواهم تمام دختر ها را ول کنم و با یاد او فقط جوانیم را سپری کنم اما از طرفی هم می کویم اگر نشد من همه چیزم را از دست م دهم دنبال یک راه میانه هستم تا بتوانم ۳-۴ سال بعد بع او برسم. دعایم کنید یعنی دعایمان کنید. گاهی اوقات در مسیر تقدیر کسانی ممکن است ظاهر شوند که جلو تقدیر را بگیرند اما من که از ته دل می خواهم ما تقدیر هم باشیم نمی دانم به من فکر می کند یا نه؟ اما همه خانواده اش مرا دوست دارند و من هم آنها را دوست دارم شاید یک عشق در جریان است که در بستر سالها در دل ها پنهانی پرورش می یابد و ناگهان ظاهر خواهد شد من آن روز را انتظار می کشم و من او را از اول انتخاب کرده بودم و در دلم او را دوست داشتم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 22:14  توسط عطا  | 

برگ جدیدی باز میشود؟

امروز هم مثل همیشه سر کارم بودم کاری که عاشقش هستم و دوستش دارم امروز فقط خندیدم کار خاصی نکردم. اما قراره شنبه با رئیس سازمان روانشناسی ملاقات کنم البته منشی اون به من زنگ زد که فردا برم اما تصمیم گرفتم پنجشنبه و جمعه هام رو با دوستام باشم و گفتم من وقت ندارم اونم گفت پس شنبه اطلاع میدم یه دفتر برنامه ریزی دارم توپ که توش برنامه هام رو می نویسم باز هم شنبه با سردبیر جلسه دارم یک خبرنگار کمکی می خوام باید هم خانوم باشه که بتونم با اون به بخش کودکان و اینا برم تنهایی امتحان کردم جواب نداد حالا باید گزینش کنم دیگه. اون دوستمم سنجاب خریده من به جای اون ذوق می کنم زود زود زنگ می زنم حال سنجاب رو می پرسم اونم کلی ذوق میکنه فک می کنه حال اونو می خوام بپرسم اما به هر حال این دفعه هم اون و هم مامانش عاشق حیوانات هستند. امروز همه رفتن نهار بخورن و من و اون دختری که می گفتم هم دانشگاهیم در اومده بود تنها بودیم تو دفتر و هر دوتامون ترم تابستان برداشتیم و داشتیم درس می خوندیم هم من کتابم رو بستم و هم اون و همین طوری سرمون پایین بود حدود یک ربع همین طوری بود که من پا شدم و کتابم رو گذاشتم تو کیفم اولا من فک می کردم اون به من توجهی نداره اما وقتی ازم پرسید روانشناسی چی می خونین و سر صحبت رو باز کرد فهمیدم از ساعت دو و نیم تا ۳ باهم حرف زدیم از دانشگاهو درسو اینا تا اینکه بچه ها جمع شدن و حرفای ما نیمه کاره موندش ما من دو سه بار یهو سرم رو از مانیتور بلند کردم و دیدم داشت منو نگاه می کرد و تا منو دید چشم هاش رو برداشت راستش من تا حالا تو چشمهاش نگاه نکرده بودم اما یه لحظه که با هم حرف می زدیم احساس کردم یه انرژی خیلی قوی از چشم هاش می یاد و به زور خودمو جمع کردم هر چیزی رو هم ندانم فقط این را خیلی خوب میدانم که خیلی مستقل است و از اون دخترهای لوسی نیست که هیچ کاری ازش بر نمییاد و با مامان باباش همه جا میره درست مثل توله سگ. اما اون یه بازاریاب موفق هستش که همه جا میره و هر چیزی ازش بر مییاد یه ایراندخت واقعی یه شیر زن که باعث افتخار هست نه شرمندگی .اما به هر حال آیا برگ جدیدی ورق می خورد؟...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 22:57  توسط عطا  | 

گل من باغچه نو مبارک !!!

امشب خستگی دارد مرا از پا در می آورد. واقعا خسته شده ام اما یک خستگی لذت بخش. و می دانم روزی سایه ام از من سراغ کارهایم را خواهد گرفت این ها را می نویسم تا یادم نرود در این دنیا چه ها کردم. من برای سایه ام می نویسم  و اگر حالا تصمیم گرفتم بنویسم فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم . سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر می بلعد . برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم ، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم چون از زمانی که روابط خودم را با دیگران بریده ام میخواهم خودم را بهتر بشناسم و هر چه خودم را بیشتر می شناسم مردم را هم بیشتر می شناسم. خیلی خوشحالم که ضربه ای که خوردم مرا از مردم متنفر نکرد نمی دانم چرا؟ با این که مطمئن بودم اگر این اتفاق بیافتد من از همه متنفر خواهم شد اما حالا آنها را درک می کنم. سایه ام همیشه با من است و او از ابتدایی که از شکم مادر بیرون آمدم با من بود اما من دارم اکنون با این سایه بیشتر آشنا می شوم و او مرا می فهمد. امروز در نشریه جلسه داشتیم یک جلسه پنچ نفره که من هم در آن جلسه بودم و سردبیرمان گفت: شما شاخه ها و مهره های کلیدی هستید و من با شما سر و کار دارم اما زیر دستانتان را با من درگیر نکنید خودتان مشکلاتی را که برای آنها پیش می آید را حل کنید و من حس خوبی داشتم . من قکر نمی کردم بتوانم این قدر پیشرفت کنم و من گاهی باورم نمی شود که این پست را من دارم. نشریه ما امروز آنقدر شلوغ بود که من دیگر سردرد گرفتم ۱۵ نفر در آن واحد حرف می زدند همه بازاریاب و همه دختر و تنها کی از بازاریاب ها پسر است و او هم فکر کنم ۲۳ ساله باشد آخه امروز بعد از ما بازاریاب ها جلسه داشتند. و من عاشق بچه ها شده ام و آنها انرژی مثبت خیلی زیادی دارند و سردبیرمان پسر ۵ ساله اش را هم به دفتر می آورد و او بیشتر از همه مرا دوست دارد حالا نمی دانم چرا؟ آخه خیلی با نمک است و آنقدر شلوغ است که وقتی بعد از ظهر عادت دارد یک ساعت بخوابد همه یک نفس راحت می کشند البته او یرجمع ۳ ساعت در دفتر است و بقیه را در مهد است. امروز بازاریاب ها همه به سراغ کارشان رفتندو من و سرپرست بازاریابان و دفتردارمان و یکی از بازاریابان که همان دختری بود که هم دانشگاهی من بود در دفتر مانده بودیم و جمع می کردیم تا برویم . من همین طور که وسایل را جمع می کردم ناگهان چشمم به آن دختر افتاد که با پسر کوچولو چه گرم و مهربون صحبت می کرد راستش خیلی خوشم آمد و من فهمیدم که او واقعا از ته دل این طور مهربان حرف می زند. به هر حال ما همه مان یک جورایی اون پسر کوچولو را دوست داریم.کارت ویزیت هایم را گرفتم خیلی خوشگل چاپ شده بودند فردا قراره برم واسه گزارش تصمیم دارم اونجا دیگه کارتمو بدم به کساییکه باهاشون حرف می زنم تا این هزار تا تمام شوند. من من کتاب های تمرکز و سفر روح را خریدم از فردا قرار است شروع کنم و بخوانم . به سازمان روانشناسی هم رفتم و آنجا هر وقت می روم کلی انرژی می گیرم و کلی به من احترام می گذارند. امروز خیلی تشنه بودم یک آبمعدنی بزرگ خریدم و وقتی می خواتم بخورم در ماشین یک لخظه لب شیشه به دندان جلوییم خورد همان دندانی که وقتی با ندا لب می گرفتیم دندان های جلویمان به هم خورد یاد اون روزها افتادم راستش من دیگر از اون موقع سوار آسانسور نمی شوم و همه جا با  پله ها می روم آخه یک چیزهایی تو زندگی هست که مثل یک خاطره شیرین همیشه باید زنده باشه پاک و دست نخورده و قابل پرستش. راستش یادم رفت بهش بگم گل من باغچه نو مبارک. واقعا که دیگه هیچ چیزی ندارم بهش بگم همه پل ها رو شکست احساس کردم خوشبختی بدون من باشه پس این رسم عشق هست که من کنار بروم. ولی راستش تو دلم همیشه زنده هست هر آهنگی رو که گوش میدم یاد اون می افتم هر دو نفری رو که می بینم دست تو دست راه میرن اما من دیگه چی کار می تونم بکنم؟مامان اینا فردا بر می گردند من هم با بابا کم کم موج منفی می فرستیم آخه هم اون خسته هم من و همچنین من با این خستگی شام هم می پزم. و ندا برای اولین بار به من یاد داد که اول خانوم ها باید به یه جایی وارد بشن بعدش آقایون و من به این دختر خیلی چیزا رو مدیونم. و وقتی می خواستیم از نشریه بریم بیرون من با هم دانشگاهییم باهم داشتیم خارج می شدیم که من بهش گفتم خواهش می کنم شما اول بفرمائید و اون فقط لبخند زد. اما ما فقط همکاریم من دیگه انرژی و حوصله و نیروی با کسی حتی اس ام اس زدن رو هم ندارم. و من الان به این زندگیم عادت کردم و همیشه منتظر هستم. من دیگر رسما تنها هستم. از فردا باید یه دفتر برنامه ریزی حسابی بخرم هزار تا کار ریخته رو سرم.کساییکه دل نوشته های من مجنون رو می خونین اگه دل بستین به کسی دل ببندین که شما رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه تا مثل من مجبور نشین تا آخر عمر همین طور تو تنهایی باشین و دیگه حوصله دیدن جنس مخالف رو هم نداشته باشین من بخوابم فردا روز پرکارییه.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:42  توسط عطا  | 

برگ جدید

و من از امروز کارم را شروع کردم مسئول تمام نشریه شدم و تمام مطالب را من باید بنویسم و تمام چیزهایی که قرار است چاپ شود باید از فیلتر*ینگ من بگذرد و من کارم سنگین است اتفاقا یکی از دخترهایی که برای استخدام آمده بود هم دانشگاهی من در آمد. به من گفت تو را دیده ام در دانشگاه اما من به خدا چهره اش را به خاطر نداشتم چون من به خاطر ندا به هیچ کسی نگاه چپ نمی کردم. خوشحال می شوم وقتی این دخترهای مستقل را می بینم که وارد جامعه شده اند و به دنبال حقوق خود هستند. امروز نتوانستم با او صحبت کنم اما تصمیم دارم فردا به او بگویم که اگر از چیزی یا کسی ناراحت شد یا کسی به او حرف نا مربوطی زد، من هوایش را دارم. به هر حال من این انسان ها را همه را دوست دارم . و امروز سردبیرمان به من گفت خودت با دخترها حرف بزن ببین هرکدام علاقه داشتند با هم به گزارش بروید چون یک خانوم با آقا خیلی بهتر می شود ولی من هنوز پس فردا به گزارش خواهم رفت  این بار را دوست دارم تنها بروم و برای هفته بعد یک راهی پیدا می کنم. من هرگز در برابر چیزهایی که دیدم به انسان ها بدبین نشدم و من امروز برگ جدیدی را در زندگیم برای خود باز کردم من دیگر با تمام دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهم دوباره دیدار می کنم هر روز با هم برنامه داریم. امروز ۴ تایی به جاده سلامت رفتیم و من آنقدر خندیدم که شکمم درد می کرد. من دیگر عادت کرده ام اگر در دلم هم غمی دارم بخندم. به خانه برگشتم و شام امشب رو من پیتزا پختم. و همین نیم ساعت پیش ساعت کسی تازه که من خرف زدنش را خیلی دوست دارم چون خیلی با کلاس می حرفد به من گفت خیلی احساساتی و مهربان هستی و فکر می کنم این جمله ای بود که من مدتها بود آرزوی شنیدنش را داشتم اما کسی به من نگفته بود.من کارم را دوست دارم و آنجا میز و کامپیوتر و همه چیز در اختیارم هست دخترهایی که تازه برای استخدام می آیند فکر می کنند که من دیگه چه آدم کلیدی در نشریه هستم و من در دلم به خودم می گویم من کسی در نا کسی دریافتم من هیچ کسی نیستم. و من هرگز فکر نمی کنم که پستم عوض شده باشد من همان خبرنگار ساده هستم و ساده می مانم. من دیگر به فکر کم خرج کردن پول هایم و پس انداز نیستم من دیگر خیال ۴ سال بعد دیوانه ام نمی کند و من احساس خوبی دارم. جدی من نیما را ۴ سال بود ندیده بودم و امروز دوباره دیدمش ما با هم روزهایییییی داشتیم. رفتیم به یک رستورانی صاحب آنجا در گوش ما گفت ما قهوه و نسکافه هم داریم اگر دلتان خواست برایتان می آوریم. ما اول نفهمیدیم اما بعدش گفت قهبه و نسکافه فهمیدیم . یکی از دوستانم قیمتش را پرسید و او گفت حالا آخر سر حساب می کنیم. من راستش خیلی ناراحت شدم و شکه شدم و هیچ کس حرفی نمی زد و همه به هم نگاه می کردیم اما من گفتم آقا بفرمایید ما اومدیم خوش باشیم دنبال این چیزها نیستیم و آن مرد گفت به هرحال ما در خدمتیم. عجیب است برایم س*ک*س با یک غریبه چون اصلا احساسی در آن نیست و به نظر من خیلی غیر انسانی هست. به هر حال بگذریم من امروز صبح ساعت ۱ تا ۲ یک انرژی منفی خشن رویم بود و اصلا نمی دانستم چرا؟ اما ساعت دو و نیم بهتر شدم و به طرف نشریه رفتم تا کارهایم را ادامه دهم. و من همین طور دیشب ساعت ۱۲ تا ۲ انرژی منفی داشتم خیلی شدید تا جایی که مجبور شدم به ندا زنگ بزنم و ببینم آیا از طرف او هست؟ ظاهرا او هم تقصیر نداشت به هر حال علتش را نمی دانم.راستی باید یادم باشد فردا کارت ویزیت هایم را هم تحویل بگیرم واللا نمی دانم من هزار تا کارت ویزیتم را به چقدر آدم باید بدهم.به هرحال من اینجا برای سایه ام می نویسم دلم هم نمی خواهد دوستای وبلاگی بشینند و همه خاطرات مرا بخوانند و خسته شوند. اما چون عادت کرده ام خاطراتم را اینجا بنویسم همین جا می نویسم. راستش امروز داشتم تمرین می کردم با یک پارچه و شمع تمرکز کنم و به خلسه روحی بروم و کم کم بتوانم به روح آدمها دست رسی پیدا کنم فردا می روم کتاب هایش را بخرم و کم کم وارد دنیای عرفان شوم خیلی به این چیزا علاقه دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 0:20  توسط عطا  | 

ندا

و ندا. تنها چیزی بود که هیچگاه نتوانستم فراموشش کنم و او بود که معنی زندگی را به من آموخت او بود که مثل سایه ای در زندگیم ظاهر شد و ناپدید شد و او بود که من هرگز او را نشناختم و الان او را پرستش می کنم و اوست که به خاطر او شب ها نمی خوابم و اشک هایم فقط برای او جاریست و من الان می دانم که ندا را دوست داشتم و الان می فهمم عشق چه دردی بود و الان که تمام صورتم خیس اشک است خودم را نفرین می کنم که قدرش را ندانستم و من او را فراموش نخواهم کرد و می دانم که فقط او را دوست دارم.مرگ بر من
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:15  توسط عطا  | 

و من هنوز هیچ چیزی را نمی دانم.

و من باز امشب برای دل می نویسم برای دلم که برایم آواز خفگی می خواند. و من در این کوچه ها به دنبال هیچ چیز نبودم نه درخت سنجد نه درخت هلو . همین طور پرسه می زدم و به زمین خیره بودم. گهگاهی دلم می سوخت اما گاهی خوب تر بودم. راستش زندگی من تعریفی ندارن. فردا جلسه خبرنگاری دارم رئیس بخش خبرنگاری شده ام و چند نفر زیر دستم هستند. اما من به این زیر دستانم عاشقانه احترام می گذارم چون من هیچ کسی نیستم. دور و برم را رنگ های مختلف گرفته است هر کسی را می بینم یک فلسفه برای زندگییش دارد جالب است برایم قصه آن دختر و پسری که شب تا صبح به هم اس ام اس زدند و باز جالب است برایم قصه ی پسری که از غریبه ای در سینما کام می گرفت و شهوتش را رام می کرد اما... و جالب است قصه دختری که با یک کیس پارانویا رابطه مازوشیستی خودش را ادامه میدهد . همه این ها در این چند روز اتفاق می افتد و من باز نگاه می کنم و هیچ نمی گویم. امروز کسی شماره تلفنی به دستم داد تلفن یک دختر بود گفت من بهش زنگ می زنم جواب نمی دهد اما تو می توانی به حرف بیاوری او را. من باز نگاه کردم این روزها من فقط نگاه می کنم . من به آن شماره هیچ گاه زنگ نمی زنم چون حس خوبی از دختران ندارم . من فقط به یک دختر حس زیبایی داشتم که وقتی از دستم رفت دیگر هیچ دختری برایم جذاب نیست. من فقط فلسفه زندگیم را گم کرده ام .من فقط خودم را گم کرده ام . من در خیابان ها پرسه می زنم به مردم نگاه می کنم و آنها را بو می کنم و بویی شبیه سرکه می آید از همه آنها. اما فقط کودکان هستند که بوی نور میدهند. من هنوز هم باور نمی کنم که این اتفاق برایم افتاده است. من هنوز هم...  ذرات تنم قطره قطره آب می شوند .آب شدن خودم را با چشمانم می بینم و حس می کنم اما من دوست دارم هر چه زود تر بمیرم و آزاد شوم از دلتنگی هایم از کابوس های شبانه ام از وحشت تاریکیم. من دیگر شب ها به یاد ندا بالشم را بغل نمی کنم من دیگر صبخ ها که از خواب بیدار می شوم اولین اسمی که به ذهنم می آمد ندا بود اما الان وقتی بیدار می شوم به فکر بد بخختی هایم چشمانم را باز می کنم. خیلی آرام و ساکت مانده ام و هیچ اثری از من در اطرافم نیست و من هر روز نفرین می کنم کسی را که مرا از او گرفت. و من هر روز آرزوهای خوبی نمی کنم برای کسی که باعث جدایی شد. و من هنوز هیچ چیزی را نمی دانم.  
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 1:19  توسط عطا  | 

زخم دل

تنهایی تنها دردی که توی این دنیا نمیشه هچ طوری اون رو درمان کرد. یعنی درمانی نداره و زخم و دل و ترک و نیستی و نابودی این ها چیزهایی هستند که این روزها برام خیلی آشنا هستند این کلمات این دردها و این زخم ها همگی برای من مثل هوا و نفس آشنا هستند. من به هر جا سرک کشیدم من به همه جا سر زدم اما آخر باز به همین جا  رسیدم . روزهای زیبایی بود اما این نیز بگذرد. آن روزها تمام شدند اما غم که تنها مونس من هست باز برایم آواز می خواند . من غریزه را رها کردم و به دنبال زیبایی ها بودم غم من غمی بزرگ بود غمی بود که هرگز پایانی نداشت. هیچ رفیق هیچ همدم و هیچ کسی نتوانست این تنهایی مرا مرهم باشد. عشق تنها چیزی بود که من این روزها با حسرت به تابلوهای خاک خورده ام نگاه می کنم. هنوز هم در آرزوی چشمان و لبخند هستم نفرین به کسی که جدایی ها را سبب شد. نفرین به کسی که باعث فرو ریختن عادت عشق شد . و من همچنان با همه کس اما تنها هستم و من دیگر در وجودم هیچ نیرویی حس نمی کنم تا با سبد های شقایق و گل های عاشقی برای کسی هدیه کنم. و مرگ پایان این راه است. من دیگر خسته شدم از اینکه با نگاهم بطری های آب مدعنی را تکان دهم و هراز گاهی بتوانم آنها را روی زمین بیندازم و باز خسته شدم از اینکه با بو کردن انسان ها بدانم که او آدم خوبی است یا نه و اینکه آیا کسی دروغ می گوید یا راست. از همه این ها خسته شدم از اینکه مثل یک سگ ولگرد تا شب در خیابان ها پرسه بزنم و یا در کوچه های خلوت آرامش دهنده خاطر دخترکانی باشم که از ترس مردانی که مزاحمشان می شوند به من پناه می آورند.من دیگر به این فکر نمی کنم که دوست پسر جدید ندا چه شکلی است و به کی شبیه است آیا او را دوست دارد یا فقط می خواهد انتقام بگیرد من دیگر صحنه های عشق بازی ندا را با دوست پسر جدید یا شوهرش تجسم نمی کنم . ولی باز هر شب کابوس می بینم. من دیگر به این که ندا به خواستگارش چه طور چای می گیرد یا چطور به چشم دوست پسرش خواهد نگریست فکر نمی کنم. من دیگر امیدی ندارم به اینکه چگونه ادامه زندگی بدهم و من هنوز در پی آن شب مهتاب له له می زنم . من باز به همان پارکی که شب های تنهاییم را در آنجا می گذراندم می روم ولی من از بوی انسان ها می فهمم که به آن زن شبیه هستند یا نه اگر شبیه بودند من باز بو می کشم تا جایی که آن بو تمام دماغم را پر می کند و سرفه میکنم آن زن خیره به من نگاه می کند و من با نفرت چشمانم تنش را می لرزانم و چشمم را از او بر نمی دارم تا جایی که قلب آن لکاته تند تر می زند و من باز نگاه می کنم و بعد من می روم و در دلم برای او بدبختی آرزو می کنم. ولی اگر آن زن به یه آن زن شبیه نبود من بوی خوب او را می فهمم و در دلم برای او خوشبختی آرزو می کنم در این حال به یاد ندا می افتم حرف هایش مثل یک شعر در ذهنم مرور می شوند چشمانم را می بندم چندتا از پیر مردان به من نگاه می کنند اما من به آنها اعتایی نمی کنم باز چشمانم را می بندم صورت ندا را می بینم همان نگاهی که در فرهنگ سرا سخنرانی دکتر شیری به من نگاه می کرد و حس خوشی دارم بوی درختان تندتر می شود من باز عاشق می شوم عشقی که نفرین شده است و راه می افتم به کودکانی که سوار سرسره هستند نگاه می کنم آنها بازی می کنند و گاهی به من نگاه می کنند من به آنها لبخند می زنم و آنها مرا دوست دارند. من راه می افتم به آن زن دوباره نگاه می کنم از بوی زن میدانم که آن زن ترسیده است من دیگر او را اذیت نمی کنم به راهم ادامه می دهم . چند دختر که هم سن ندا هستند به طرفم می آیند . من زمین را نگاخ می کنم و در دلم به آنها می گویم که من هنوز عاشق هستم و آنها می روند. یادم هست یک بار به خارج شهر رفته بودم ۵ ساعت کنار یک رود نشستم و صدای رود در گوشم می چرخید ۵ ساعت وقتی بر می گشتم در رستوران سر راه دخترکی را با مادرش دیدم عین ندای من بود من خیره مانده بودم نمی دانم چقدر خیره ماندم تا صدای بوق کامیون مرا به خودم آورد مادر آن دختر زن خوبی بود من از بوی او فهمیدم. من امروز مردی را دیدم که خیلی خوب و مهربان بود از او کلی انرژی گرفتم اما او مرا حس نکرد آخه خیلی از مردم حسشان ضعیف شده است . من همیشه وقتی بر می گردم به آن مرد بنگاهی نگاه می کنم او بوی دروغ می دهد وقتی رد می شوم دماغم را می گیرم تا بوی گند دروغش خفه ام نکند ولب آن مرد باز هم دروغ می گوید. من وقتی در پارک بر میگشتم مردی را دیدیم که فهمیدم او جلوی پای کسی سنگ انداخته است اما هیچ نگفتم بر گشتم. من این شهر را دارم بیشتر می شناسم من مردمی را که قبلا به آنها فکر نمی کردن را الان حس می کنم و من در کف این خیابان هاروزهایم را شب می کنم . چه روز و شبی که اصلا جای تعریفی ندارد. وقتی آن مرد به من ویسکی تعارف می کرد و به زور اصرار می کرد در آن باغ بی روح من از چشمانش خطا را فهمیدم و من گفتم که من دوست ندارم ذهنم را پاک کنم. ذهن من با غم هایش با غم غربتش زیباست. بعضی وقت ها به آسمان نگاه می کنم من به امید این نفس می کشم که ندا هم در این هوا نفس می کشد . من چند روز قبل خودم را وزن کردم ۵ کیلو لاغرتر شده ام اما نمی دانم حالا اگر وزن کنم باز چقدر وزنم کم شده است حتما خیلی بیشتر از قبل کم شده شاید ۷-۸ از ترس این خودم را وزن نمی کنم. من دوستم را دیدم مثل ما بود اما او هنوز با عشقش بود من دلش را نشکستم اما می دانستم به جایی نمی رسند. این روزها دل همه به حالم می سوزد تمام دنیا دست به دست داده تا من حالم بهتر شود. فکر می کنم که زندگی برگ سفیدی در مقابلم قرار داده اما این برگ جای نوشتن ندارد من نه می توانم بنویسم نه بخوانم . من مات و مبهوت در این زندگی مانده ام. و من هنوز نگران هستم. و من شب هایم را در آن پارک صبح می کنم. و من چند شب در یک ده ماندم و آنجا بوی گوسفندان مرا آرامش میداد. و دیگر زندکی من یک درام شده است یک درام تلخ با اینکه هر روز خبری خوش تر از دیروز به من می رسد اما من دیگر در برابر این ها خنثی هستم. و این ها هر کدام برای خود دنیایی دارند که من می خواهم آنرا کشف کنم اما نیرو ندارم من فقط به حرف آنها گوش می دهم و وقتی دروغ می گویند بوی گندشان در می آید و من خفه می شوم و مدام سرفه می کنم و بوی زیتون گندیده می آید.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 1:56  توسط عطا  | 

سلام

 دوستان من عطا هستم. بعد از یک ماه اومدم بگم که ندا دیگه اینجا نمی نویسه چون دیگه فکر می کنه که من نیمه گمشده اون نیستم . دیگه تو دلش چیزی نداره که واسه من بنویسه اما من اینجا می نویسم چون اینجا هنوز کلبه من هست.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 1:42  توسط عطا  | 

آرزومه که منو ببخشه

سلام دوستانی که نظر دادین ممنونم ببخشید من نمی تونم نظر بدم چون خاطراتم یادم می افته و خیلی اذیت میشم من تو این وبلاگ می نویسم واسه اینکه ندا بدونه من راموش نمی کنم و بدونه که بی وفا نیستم. خوب بعضی وقتا آدم ممکنه خودش رو بیشتر دوست داشته باشه و عشقش رو ول کنه اما باشه اشکالی نداره. میگن آدما همیشه اشتباه می کنن و بعدش پشیمون میشن. دقیقا مثل منی که خیلی در حق ندا بدی کردم و همیشه آرزومه که منو ببخشه باشه اگه این طوری همه چیز حل میشه بذارین بگن که تقصیر من بوده بذارین همه منو نفرین کنن. در برابر چیزیکه من از دست دادم دیگه این چیزا اصلا مهم نیست.من یک عشق از دست دادم یک شکست خوردم اما من چاره ای نداشتم من در مقابل نفرت ندا فقط سکوت کردم و به او حق دادم که از من متنفر باشد من حتی نفرت او را هم دوست دارم. و من به پایان خودم نزدیکم و من دیگر در انتظار پنجره ها روحم را گم کرده ام. من دیگر به امید روزهای آینده خاموش شده ام . دیشب وقتی مثل همه روزهای تنهاییم در خیابان پرسه می زدم زنی جوان به شوهرش گفت ما هم در آینده این چنین خواهیم شد و هر دو لبخند زدند اما برای من چقدر این جمله آشنا بود مثل اینکه وقتی به دنیا آمدم مادم این جمله را در گوش من خوانده باشد، اما من یک غریب بودم با این کلمات و تنها به عقب برگشتم و همین طور با اخم به راهم ادامه دادم. امروز فکر می کردم دیدم که من دیگر با همه آشنا اما یک حس غریبی به آنها دارم مانند طوله ای که به صاحبش حسی غریب داشته باشد یا پرستویی که به سرزمینی نا آشنا مهاجرت می کند. یک بار داشتم می نوشتم برای ندا یادم هست سرم را که بلند کردم دیدم کیبوردم خیس شده است و من این نوشته ها را هیچ وقت در وبلاگ نگذاشتم اما حالا می نویسم از دوری می نویسم از تنهایی می نویسم برای کسی می نویسم که مرا می فهمد. من حس کودکی را دارم که تازه می خواهد خیابان ها را بشناسد و تنها از مدرسه به خانه برگردد . همه چیز برایش عجیب است. دیشب یکی از دوستانم برایم شماره تلفن فاحشه ای را داد و گفت که او با تو بیرون نمی آید تو باید به خانه او بروی آن فاحشه دختری جوان بود که از بدی تقدیر به اینجا رسیده بود اما من سکوت کردم هیچ نگفتم من هرگز به دیدار آن دختر نرفتم چون ذرات تن من بوی تن ندا را میداد. من هرگز به آن شماره زنگ نزدم چون آن من بیشتر از اینکه بخواهم از آن دختر لذت ببرم و شهوت کثیفم را با او خاموش کنم، دلم به حالش می سوخت و من هرگز او را ندیدم.  و آن زنی که در شبی خلوت برای خریدن یک درب برای حیاط خانه اش ۵ ساعت در کنار خیابان ایستاده بود و آدامس می فروخت اشک ریختم اما هیچ کس او را نمی دید. و آن کودک که گل رز می فروخت مرا می شناخت وقتی او را می بینم فقط معصومیت را می بینم ، معصومیتی که در خیابان ها جلو چشمانم هر روز کم تر می شود .کاش می توانستم او را نجات دهم. و اتاقم که تمام دیوارهایش بوی عشق و زیبایی را میداد اکنون برایم یک غریبه اسن و سنگ فرش خیابان ها برایم شعر رفتن را می سرایند. دوران خیلی بدی دارم. دور و برم پر شده از کسانیکه دلشان برایم می سوزد و من این انسان ها را دوست دارم . و دیگر دختران برایم هر کدام شعری از ندا می خوانند . و من در خلوتم تنها هستم و تنها یک شبه می بینم شبهی که هیچ گاه واقعی نخواهد بود. و من دیگر با ستارگان آسمان در شب های تنهایی آشنا شده ام چون تنها آنها برایم چشمک می زنند و برایم از ندا خبر می دهند.  یکی می گفت این یک عادت بود اما من می دانستم که این عادت، مثل همان عادت سبز گیاه ، سبز و تازه بود. و من باز به ندا فکر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 18:56  توسط عطا  | 

مسابقه...

سلااام امروز مهتا جون ما رو به یه مسابقه دعوت کرده که ده خصوصیت خوب که دوست دارم عشقم داشته باشه و ده خصوصیت بدی که دوست ندارم داشته باشه رو بنویسم :

ده خصوصیتی که دوست دارم داشته باشه:

۱.مهربون و صادق باشه

۲.مرد عمل باشه

۳.روشنفکر باشه

۴.حرف های دلشو بهم بگه

۵.اهل هیجان باشه

۶.گذشت و بخشش در حد تیم ملی داشته باشه

۷.اشتباه خودشو بپذیره

۸.همیشه لباسایی که من دوست دارمو بپوشه

۹.اهل شعر باشه و تند تند شعر بخونه برام

۱۰.جنبه محبت کردن بهشو داشته باشه

ده خصوصیتی که دوست ندارم داشته باشه:

۱.از اون شوخی هایی بکنه که خوشم نمیاد و ناراحت میشم

۲.وقتی دارم حرف میزنم گوشیو بذاره زمین و بره و یه ساعت دیگه بیاد

۳.هر حرفی میزنم زود ناراحت شه و سرم داد بزنه

۴.وقتی میرم بیرون گیر بده با کی و کجا و چرا میری؟!!

۵.به دیگران اهمیت بده و اهل تجمل باشه

۶.رو حرفا و پیشنهادایی که من دوست ندارم پافشاری کنه تا آخرش حرف حرف اون باشه

۷.انتظارات بیجا ازم داشته باشه

۸.همیشه منو تحقیر کنه

۹.وقتی ازم ناراحت میشه گوشیو خاموش کنه و نذاره توضیح بدم

۱۰.پیش خونوادش منو ضایع کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:47  توسط عطا  | 

این شعر برای ندایی که خیلی دوسش دارم بی اون میمیرم

چی کار کنم؟ دوست دارم نمی تونم بی تو بمونم عشق تو بسته یه جونم بی تو نباشه وجودم چی کار کنم دوست دارم تنها بهونه زندگیم با یه غمی دوست دارم . تنها دلیل بودنم بی هیچ دلیل دوست دارم. منو تنها نذار بی من کسی رو ندارمو این شعرم تقدیم به ندای زندگیم- خودم گفتمش تقریبا

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود

 
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 21:53  توسط عطا  | 

مرد من روزت مبارک....

سلام به دوستای گلم خوبییین؟ امروز اومدم روز مردان بزرگ رو به عشقم نفسم عزیز دلم به تنها مرد زندگیم عطاجوووووووون و به بابایی خودم و همه باباها و همه دوستان وبلاگی البته از نوع آقایون پیشاپیش تبریییک بگم.

عطاجووون تک ستاره زندگیم دوست دارم خیلی زیاد روزت مبارک اینم  کادو من به عطا جونم                                             

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 15:22  توسط عطا  | 

عطا کوزت.....

سلام سلام صدتا سلام به دوستام به در و همسایه ها  به سوپر مارکت سر کوچه به اون سی دی فروشه به همه سلاااام خوبین خوشین چه خبرا چیکارا میکنین ما هم خوبیم خدا رو شکر عطایی هم خوبه تا دیروز که امتحان داشت الانم که سگشو گرفته آورده خونه و با اون مشغوله و دیگه وقت نمیکنه واسه اینکه بیاد پست بذاره آخه هی به سگش غذا میده اونم هی میره این ور اونور گلاب به روتون..........آره خب دیگه طفلک عطایی گرفتاره دیگه چیکار کنیم من به جاش می نویسم تا یه وقتی رزرو کنیم آخیییی سگشو میگم من ندیدمااا ولی صداش خیلی بامزس آخه خیلی کوچیکه به خاطر همین صداش در نمیاد فقط

میخوابهاینجانبم که دیگه بیکارمو خوش میگذرونم عطایی هم امتحاناش تموم شده و خوش اخلاق شده و اینکه خیلییی دلم براش تنگیده امشب میبینیم همدیگه روووووو البته تو کام یعنی وب میدیم دیدار از نزدیک ایشالا هفته بعد Couples

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 15:57  توسط عطا  | 

سووووت پایان امتحانات....

سلاااام به همه دوستان آشنایان خوبیییییین؟ آقا چه حالی میده این تموم شدن امتحانا    bliss.gif

بللله بالاخره تموم شد البته اینکه چهجوری تموم شد و با چه نمره ای و چندتا افتادیو  لب مرز مشروطی و ایناااااا کاری نداریم چیزی که الان مهمه اینه که تموم شدی از استرس و قراره سه ماه تابستونو بری و بگردی 500-Animated-Smiliesبدون اینکه فرداش میانترم داشته باشیو زهر مارت بشه اون گردش بعد صبح تا ساعت 12 بخوابی و ناهار و صبحونه رو یجا میل کنی فیلم و سریالارو هرچی که هست یکی یکی نگاه کنی بی دغدغه سه ماه به هیچ کاغذی نگاه نکنی که چشات خسته شه تا صبح بشینی پای کامپیوتر و تلفن با عشقت بگو بخند را بندازی Love Forever روی استادارو نبینی که همش دعوا میکنن و خودشونو میگیرن انگار....واااااااای خوشبختی یعنی همین راستی عطایی فردا امتحان داره و قراره فردا تموم شه امتحاناش فدات شم ممممممن Kisses
بخاطر همین من دیگه باهاش نمی حرفم که درساشو بخونه اینجا باهاش میحرفم با اجازه: {عطااا رفتیم نشریه برام از اون ذرتا میخرررری با هم بخوریم البته من یکم بیشتر بخورم؟؟هاااان ؟ فردا میری خرید؟ تی شرت زیاد نخر پیرهن اسپورت بخر بیشتر بهت میاد مطایییی آخه منم میخواستم سگتو ببینم عکس بگیریاااااا ازش مطا جونننی منو چندتا دوست داری؟هااااان؟} خب ااااا دیگه اونارو نخونین که اییی باباااا ایشالا امتحانای عطایی تموم شه از فردا اونم پست میذاره خب من میرم ولی باز میام میگم حالا معلوم نیست شاید یه ساعت دیگه شاید دو ساعت ولی میام دیگه مال ما از آپ گذشته به صورت آنلاین سرویس میدویم 24 ساعتو آپیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 14:48  توسط عطا  | 

خبرای خوش....

سلااام به دوستای گلم خوبیین؟ خوشین؟ چه خبرا ما که درگیر امتحاناییم الان که مینویسم عطایی داره امتحان میده ایشالا خوب بنویسی عزیزم منم فردا امتحان دارم ایشالا آخریشه تمممموم میشه دیروز که امتحانمو خیلی خراب دادم یعنی افتضاح با احتمال ۹۹درصد می افتییییم خیلی نالاحت بودم آخه یه سوال سه نمره ای رو بلد بودم ولی یهو نمیدونم چرا نتونستم بنویسم یادم رفت ورقه رو که دادم یادم افتاد اگه اونو مینوشتم پاس میشدم خودشم از اون درسای اساسی بود از اونا که واسه همه چیز پیشنیازه دیگه چیکار کنم یادم نبود دیییییگه عطایی هم چهارشنبه تموم میشه این روزا یکم بداخلاق شده همش گیر میده فکر کنم به خاطر درساشه آخه منم یه جورایی همینجوری شدم درس میخونم هر جاشو که نمیفهمم یه زنگ به عطایی میزنم یکم داد و هوار را میندازم بعد دوباره مشغول میشم دیگه داره تموم میشه عطایی ببخشید اگه تو این مدت ناراحتت کردم همش به خاطر استرس امتحان و فشار عصبی زیاد بوده به دل نگیر هفته بعد قراره بریم نشریه و مشغول به کار شیم هوررررررررررا البته من عطا که اونجاست و قراره کلی همدیگه رو ببینیم و خوشبحالمون بشه عکسامونو که تو نشریه قراره بندازیم حتما میذاریم   دیگه اینکه عطایی دوست دارم خیلی زیاد  و مخلص همه بروبچ   
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:53  توسط عطا  | 

آشتتتتی...

سلام به دوستای گلم خووووبین؟ میخواستم بگم من اوووومدم با خبرای خوش خبر آشتی من و عطایی و اینکه ما به این آسونیا جدا نمیشیم در حد یه قهر و آشتی میشه رابطمون تو این مدت اینقدر قوی شده که نمی تونیم از هم دل بکنیم خیلی به هم وابسته ایم بعضی وفتا یه مشکلاتی پیش میاد که خب باید حل بشه و ما هم بعد کلی تماس تلفنی و حرف و حرف بالاخره به نتیجه رسیدیم هر دومون یه کوچولو کوتا اومدیم و نتیجه اخلاقی اینکه من اوووووووووومدم  فردا هم امتحان دارم خیلی درس دارم باید برم دلم نیومد این وبلاگ اینجوری بمونه گفتم بیام بگم که آشتی کردیمو دیگه دیگه... عطایی دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 15:18  توسط عطا  | 

به به

عشقم ندا خودت پست آشتی رو بذار می خوام همه از زبون شیرین تو بشنون من می شینم منتظر پست تو.  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:26  توسط عطا  | 

آخر قصه

سلام ما رسیدیم ته خط یعنی آخر قصه مرسی که این مدت رو با ما بودید به هر حال بعضی چیزها رو نمیشه درست کرد اینم یکی از اوناست بعد از ۲ سال تلاش کاری نشد البته دلیل داره اما به هر حال فقط به شما ها یه توصیه می کنیم قبل از هر چیز از سلامت روانی کسانیکه می خواین باهاشون باشین مطمئن بشید بعد تصمیم بگیرین اختلال روانی یک نفر که داره همه رو قربانی خودش می کنه تو این دوست من هم اثر کرد و شوربختانه قصه رو به اینجا کشید متاسفمو به آینده ای برای خودم فکر نمی کنم اما خودم رو وقف حیوانات و گیاهان می کنم لااقل اونا سلامت روانیشون سر جاش هست. نفرین نمی کنم اما امیدوارم همون کسی که بعد از ۲ سال و بعد از اینکه زندگیش رو صرف گرفتن قدرت آدم های دور و برش کرده بود تونست ما رو جدا کنه. دستش درد نکنه آخرش موفق شد این ندا هم که قدمی بر نمی داره برای حل این فوبی مرضی و این افکار پارانویایی .متاسفانه نمی خواد واقعیت رو ببینه متاسفم ندا خانوم تا تو مساله ات را با اون شخص ***** حل نکنی نه می تونی ازدواج کنی نه هیچی باید بشینی و بپوسی از ما گفتن بود تو خواه پند گیر و خواه ملال. عجب عجب چه تربیتی کرده واقعا عالیه همه رو رو انگشتش می چرخونه ای خداااااااااا چی می شد این دختر یه کم از ترس هاش رو کنار میذاشت؟ اون وقت با هم خوش بخت بودیم. اگر مادری این است ما دشمن نمی خواهیم

 به هر حال دوستان من می رم من رو از وبلاگ جدیدم دنبال کنین

 

http://animals11.blogfa.com 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 15:15  توسط عطا  | 

خداحافظی...

سلااام این آّخرین پستیه که میذارم اومدم خدافظی کنم که نگین بی معرفت بود بی خدافظی رفت هیچی نمی گم فقط همه چی بین من و عطا تموم شد البته از نوع توافقی .این وبلاگ هم از اول مال عطا بوده و هست دیگه اینکه .... دیگه دیگه .

 

  اگر خاطرت با رفتنم آسوده است من ميروم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 15:12  توسط عطا  | 

اونوتولماز....

Ağlama yağmıur gozlum
Ben bu derdı çekerım
Ateslerde yansada tenım
Sanma senden geçerım
Askın yalanı olmaz
Her kalp bunu anlamaz
Unut deme sakın bana
Unutulmaz unutulmaz unutulmaz
Askın yalanı olmaz
Her kalp bunu anlamaz
Unut deme sakın bana
Unutulmaz unutulmaz unutulmaz
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 20:46  توسط عطا  | 

حرف نا تمام

سلام دوستان ببخشید که ادامه مطلب رمز داره آخه هیچ کسی اون رو نباید بخونه .حتی ندا هم نباید بخونه و حتی خودم هم حق ندارم دوباره بخونمش لااقل تا وقتی که صلاح باشه واسه خاطر اینکه دوستان زیاد کنجکاو ممکنه باشن اینها واقعیاتی از زندگی هستش که ما چشممون رو بستیم و نمی خواهیم ببینیم در حقیقت جزئیاتی و آنالیزی از زندگی فرشته ای هست که روحش اسیر یک ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:56  توسط عطا  | 

ای روزگار ....

سلااام به دوستای گلم خوبین؟خوشین؟ ما که این روزا هیچ خوشی نمی بینیم فقط امتحان میدیم و رسیدیم به اون امتحانای سخت خودشم از نوع دوتا در یک روز امروز دوتا امتحان داشتم هردوشون از اون امتحانای سخت بودن و طبق روالی که دارم گند زدم البته یکیو بیشتر خب سخخخخخت بود دیه یه وقت فکر نکنین نمی خونما نه ولی از آنجایی که این استادا یکم دچار اختلال شخصیتی هستن و واسه یه درس سه واحدی تو امتحان یه سوال مطرح میکنن که اگه اونو نوشتی عالیه اگه نه بدبخت شدی رفت دیگه حال و روز ما اینجوری میشه دیگه یکی نیس بگه میمیری یکم بیشتر سوال طرح کنی نه میمیری؟؟!!!  عطا هم فردا امتحان داره و سخت درگیر درساشه الههههی  محسن یگانه اومده و کنسرت داره خیلی دوست داشتم برم ولی این امتحانای کوفتی که نمیذاره احسان خواجه امیری هم اومده بود نشد برم من کنسرت میخواااااااااام و اما دعای آخر پست: ای خدا قسمت میدم به ...به ... حالا نمیدونم یه چیزی به ما آرامش خاطررر از امتحاناااا و اینجور چیزا عطا کن و یه کنسرتی جور کن واسه بعد امتحاناااا ...آآآمین شمام بگیییین آمین ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 21:46  توسط عطا  | 

دوستداران حیوانات و عاشقان محیط زیست

سلام امیدوارم خوب باشید دوستان از اونجایی که این وبلاگ یه وبلاگ شخصی و عاشقانه هستش و توی اون خاطراتمون رو می نویسیم و گذاشتن عکس سگ و گرگ و گربه زیاد شاید جالب نباشه من تصمیم گرفتم روز ۲ تیر یه وبلاگ بزرگ- جانانه- باحال - جامع سودمند در مورد حمایت از حیوانات حفظ محیط زیست و روانشناسی بزنم که امیدوارم ازش خوشتون بیاد و خلاصه مطالب اون وبلاگ رو هم تو این وبلاگ می زنیم گاهی دایرکت می کنیم خلاصه یه شعبه ی دومی هستش چون راستش این جا دفتر خاطراته و اونجا مطالب علمی هست پس تا ۲ تیر با یه وبلاگ جدید واسه حیوانات و همچنین از همین قالب استفاده می کنم با یه تایتل دیگه و یه ترکیب رنگ دیگه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 18:29  توسط عطا  | 

عطا جونم خیلی عزیزی واسه من

 

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا  بسپارم...

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من

آنقدر مومن و پاکی که به هنگام نماز

می برم سوی تو ای کعبه دل دست نیاز

تو نیازی، تو نیازی، تو به شیرینی رازی واسه من

تو که مقصد قنوتی تو نمازی واسه من

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من

قصه حسن تو در هیچ کتابی نبود

قطره اشک تو در هیچ شرابی نبود

در ره عشق تو از دادن جان باکم نیست

به از این در ره عشق تو صوابی نبود

تو صفایی، تو وفایی، با صفاتر از صفایی واسه من

تو عبادتی، تو نوری، تو خدایی واسه من

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من...

عطایی خیلی عزیزی واسه من  دوست دارم هزارتا  عاشقتم هوارتا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 15:28  توسط عطا  | 

راهی به جز تقدیر نیست

سلاااام به دوستای گلم به عطا جونننننم خوبین؟ امروز یکی از امتحانارو دادیم رفت ای بدک نبود راحتترین درس این ترم بود خدا بقیه رو به خیر کنه عطا که هی میگه نمیخونی ۱۰هم برات زیاده خب عزیزم من همین که نمی خونم عذاب وجدان دارم دیگه نمک نپاش رو زخممون امروزم انتظار نداشت امتحانمو خوب بدم آخه با عرض شرمندگی پنج صفحه خونده بودم ولی خب دیگه دیگه  عطا هوش و استعداد رو حال میکنی نه ؟؟؟ البته چون عطا هست اینجوریه هاااا قبلا از این خبرا نبود آخه  انرژی مثبت میده هی هی دیشبم یه موج مثبت فرستاد که نگو عطا میدونی دیگه چیو میگم بچه ها این عطا اینقدر خوب درس میخونه که نگو بذار بزنم به تخته یهو چشم نزنین آره داشتم میگفتم آقا از صبح تا شب شب تا صبح فقط میخونه نمره هاشم همش ۱۸ میشه آفرررین صدآفرین عطا قوقوللللی آقا به افتخار عطا بزن اون کف قشنگه روووووووو خب چون علامت کف نبود بوس میذارم شما کف بزنین من بوس کنمشب میگم بیا با هم بخونیم عطا بیداره ولی من نمیدونم چی میشه که ییهو میبینم ای دل غافل رفتم لالا خبر ندارم چیکار کنیم دیگه هر ترم آخراش اینه بساط ما دیگه این شعر رو تقدیم میکنم به همه جوونای دانشجویی که به هر دلیلی مثل من کوتاهی کردن تو درساشون و الان مثل همیشه پشیمونن و جالبتر اینکه بازم نمیخونن:

از صفر من تا بيست تو راهي به جز تقدير نيست 

دلخوش به استادم نکن حذف اضطراري دير نيست

من غايبم يا در سکوت,تو حاضر و در گفتگو

من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو

با جزوه و فرمول بيا,تا پاس کنم يک واحدي

چيزي نخواندن بهتر از يک شب تلاش بيخودي

با عشق در دانشکده جايي براي درس نيست

البته ترم هفت و هشت,ديگر مجال ترس نيست

دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود

چيزي شبيه آب هويج با کوفته مخلوط مي شود

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: عطا

بله . چه انرژِی یی دادیم و چه انرژی مثبتی گرفتیم شب امتحانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 0:52  توسط عطا  | 

دکوراسیون

سلام ندا چند تا عکس دکوراسیون می ذارم اگه دوست داشتی مبلامون رو این شکلی هم می تونیم بسازیم

 

 

به ادامه مطلب برین تا همه عکسا رو ببینین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:54  توسط عطا  |